تبليغاتX
فصل پروانگی

باید باهات حرف می زدم!

دیروز ازم خواستی ببینمت امروز!!!! باهات قرار گذاشتم!

می دونستم می خوام باهات حرف بزنم!!!

رضا رو که از زندگیم کردم بیرون..... خواستم تکلیفم با تو و حرفات معلوم شه!!!

باید بدونی که می خوامت!!! واسه اینکه باهات زندگی کنم نه اینکه هر وقت می تونی و دلت می خواد بتونی به دستم بیاری!!!

باهات کلی حرف زدم!

گفتم تو اون کسی هستی که من دوست دارم مرد زندگیم باشه!!! اما گفتی شاید اشتباه می کنم و شاید بهت عادت کردم!!! گفتم نه! گفتی تو از تصمیمت بر نمی گردی!

آخرش که مث همیشه حرفایی زدی که همیشه می زدی؛ گفتی اگه من سعی کنم از کانال مامانت اینا بهت نزدیک شم قبل از اینکه اونا بخوان متقاعد شن باید من برات لباس سیاه تنم کنم! واسه همین تصمیم گرفتم واقعأ دیگه نخوامت!!! و اینو تو چشات نگاه کردم و گفتم!

و موافق بودی!!! گفتی این می تونه هم به خاطر ترسی باشه که داری هم به خاطر اینکه نمی تونی یا نمی خوای به این مسأله فک کنی!!!! به هرحال فکر می کنم به این نتیجه رسیدم تو زندگیم که باید کسی رو پیدا کنم که از زندگی مستقل و مسؤولیتاش نترسه!!! اون هم نه الان!!!

باید درسم تموم شه!!!

فقط 1 سال و نیم مونده!!!! تمومش می کنم و به نتیجه می رسونمش!!!! می دونم که از عهده اش بر میام!!! فقط کافیه که وقتی می زنه به سرم.... برم یکم بدوم!!!! وای چه عالی!!!

الانم که دیگه زمستونه و هوا عالی واسه ورزش و دو!! اونم تو هوای سرد!!!

خدایا کمکم کن حس عشق و علاقه ای که به علی دارم و تنها به دوستی باهاش به عنوان یه دوست عادی تبدیل کنم

خدایا کمک کن تا بتونم یه مدتی بدون حضور هیچ کسی تو زندگیم ، دنیا رو تحمل کنم!!!

کمک کن تا کسی که می تونه منو همینطوری که هستم دوست داشته باشه و شهامت ابراز عشقو بهم داشته باشه!

کمک کن تا منی که دوباره گم شده، پیدا شه!

کمک کن تا من ، من باشم!

کمک کن تا عشق تا ابد زنده باشه!

کمک کن نوشتن این صفحاتو واسه همیشه ادامه بدم و وقتی عشقمو پیدا می کنم به این تفکرات احمقانه خودم درباره زندگی با علی بخندم!

کمک کن تا علی بتونه بهترین تصمیم و درست ترینشو تو زندگیش بگیره!!! شاید من عشق واقعیش نیستم!!!

خدایا!!!! کمک کن عشق واقعیو تو زندگیش پیدا منه! بهش شهامت عاشق شدن و بده!!! و

خدایا هیچ وقت تنهام نذار...... مث همیشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

از هفته پیش که خونه ناهید اینا جمع شدیم تا امروز خبری ازت نداشتم.

اون هفته سعی کردم هرکاری که تو گفته بودی خوشت نمیادو انجام بدم تا ازم بدت بیاد!

روسری پوشیدم وقتی دوست داری من تو جمع مقنعه بپوشم!آرایش کردم، جوراب نپوشیدم! و بدتر از همه موهای تازه هایلایت کردمو حسابی درست کردم و ریختم توی صورتم!!!

یک ساعت دیر کردی تا بیای!!!!

منم برنامه ریختم و ساعت ۸ رفتم!!!یعنی برخلاف همیشه فقط ۲ساعت و نیم همدیگرو دیدیم!!!

و حقت بود!!! وقتی داشتم می رفتم اوج عصبانیتو تو چشات دیدم!!! داشتی فکر می کردی که یک ماهه که ازم خبر نداری و منم دارم می رم!!! نمی دونستی که تصمیمم این بود که دیگه نباشم..... چون تو اینطوری میخوای!!!!نمی دونی اما خودم چه حالی شدم!!!

وقت رفتن توی بزرگراه چمران زدم کنار و تا تونستم گریه کردم!!! بعدم کلی تو خیابون با ماشین پرسه زدم تا معلوم نباشه گریه کردم و بعدش رفتم خونه!!!!!

توی هفته گذشته بر خلاف هفته های قبلش هر روز صبح وقتی بیدار می شدم به یاد تو می افتادم!!! دیوونه کننده بود! نمی دونستم چرا تو فکرتم اما خودمو کنترل کردم و بهت زنگ نزدم!!!!

تااینکه امروز زنگ زدی!!!! گفتی خیلی دوستم داری! گفتی واسه اینکه زندگیم خراب نشه بهم نمی گی دوسم داری تا بهت وابسته نشم....

و وای که چه حرفایی زدی برام!!!

حرفایی که مدتها بود می خواستم ازت بشنوم!

اما گفتی بابات سکته کردن!!! نمی دونی چه حالی شدم دیوونه ....

آخه آدم اینطوری به بقیه خبر بد رو می ده؟اما الهی شکر مث اینکه حالشون خوبه و خب من خیلی خوشحال شدم از این موضوع!

و بعدم که گفتی چقدر اون هفته خوشکل شده بودم!!! گفتی یه لحظه واسه خودت متاسف شدی!!!! چون از تلفنی هم که بهم شده بود حس کرده بودی که من از دستت پریدم!!! نمی دونی این حرفت چقدر روی من اثر گذاشت! دیوونم کرد!!!

کاش می فهمیدی چقدر دوستت دارم!!!!

حس می کنم فهمیدی که باید یکم در برابر من نرم شی!!! این احساس،خیلی خوب و قشنگه!!!

امشب جواب شب بخیرمو اینطوری که می خواستم دادی! "شب بخیر.خوب بخوابی عزیزم"

و فقط خدا می دونه که چقدر دوستت دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

چقدر بدون تو بودن و بهت فکر نکردن قشنگه....

کاش اینهمه خودمو زجر نداده بودم!

تو عجیب ترین خاطره زندگی منی...

گرچه هنوز نمی تونم بگم دوستت ندارم ولی اینو بدون که مث خودت شدم... با گذشته زندگی نمی کنم،به آینده فکر نمی کنم و دارم از الانم لذت می برم!!!!

گرچه کمی احساس گناه می کنم اما اگه گناهی مرتکب می شم،گردن خودته.... نتونستی با زنت مث یه زن رفتار کنی...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

بخشیدنت مصادف شد با نداشتنت...

امروز همه پست هامو خوندم علی....

یا تو دیگه نمی خواستی ادامه بدی یا ازم ناراحت بودی یا من از اینکه تو اینقده بی توجهی شکایت داشتم.....

دیگه نتونستم ادامه بدم علی.... و نمی تونم

رابطمون تموم شده است! دیگه هیچی معنی نداشت برام! حتی از خودم داشت حالم بهم می خورد! به هر حال بر اساس نظر خودت و اینکه گفتی دوست داری من هر جا هستم راضی و راحت و خوشحال باشم تصمیم گرفتم که تو فقط همون دوست قدیمی بمونی!!!! شاید حتی دیگه دوست هم نباشی!!! فقط کسی باشی که من حتی نمی تونم بگم میشناسمت!!!!!

چون آدم بدقلقی هستی...

الان ۲-۳ هفته است باهات حرف نمی زنم!!!

پر از آرامشم علی.....

رضا پسر خوبیه!!!منو دوست داره... و شاید خیلی بیشتر  از اونی که تو فکر میکنی برام تاحالا مرد بااحساسی بوده! از اینکه یه مرد بتونه بفهمه خانومش یا دوست دخترش چی می خواد خوشم میاد!

موهامو که رنگ کردم اولین نفر بود که خواست منو ببینه!!! اومد دنبالم!! مث تو اینقدر بی احساس نیست!!! در ضمن اینم بگم که پرسید چرا تو و A اینقدر قدر با من بودنو نمی دونستید!!!!

رضا ۲ سال بود که هم دانشگاهیم بود!!! و من نمی فهمیدم وقتی میاد ازم وسایل کارمو می گیره منظور داره!!!!! چون به آدم بی احساسی مث تو دلبسته بودم!!!!

رنگ تمام مانتو هامو میدونست!!!! حتی  اون وقتی که مریض بودم رو یادش بود!!!! حتی میدونست کی سر کلاس نرفتم و تو....

تو!!!!!!!!!!!!!!!!

کاش می فهمیدی چقدر حتی الان که دارم این حرفا رو واسه بار آخر می گم  دوستت دارم...

اما باید بدونی که اینبار ببخشید و تلفن و اس ام اس دیگه فایده نداره....

قلبمو دادم دست رضا.... با اینکه خیلی درد کشید!!!

با اینکه نمی خواست....

اما می دونم رضا حتی اگه موقتی هم باشه خوب ازش مراقبت میکنه!!! نمی شکندش!!! چون ۲ سال دنبالش بوده.... اما من دلمو بی هیچ سختی به تو داده بودم و تو هرکاری خواستی باهاس کردی....

می دونم برات فرقی نداره که باشم یا نباشم!!!!

سعی میکنم نبودنمو همیشگی کنم....

دیگه نمیگم دوستت دارم!!!چون الان از احساس نسبت به تو خالی ام! گرچه اون آخرا خاطره عشقی که بی پایان موند ذهنمو قلقلک میده.....

برای تو قلبی سرشار از عشق ،ذهنی پراز احساس و دستانی پراز محبت آرزو می کنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امروز دوباره زنگ زدی!!! به هر ۲ تا خطم!

بعدش اس ام اس هات شروع شد!!!

تو:حالت خوبه؟

من: جواب ندادم

تو:به نظر میاد تصمیم گرفتی دیگه جوابمو تدی،نه؟!

من:برا چی همچین نتیجه ای گرفتی؟

تو: جواب نمی دی تلفناتو

من:پس منم وقتی جواب تلفنامو نمی دادی حق داشتم اینطوری فکر کنم؟

تو:نه.چون من اخلاقم اینجوریه

من:فکر می کنی خوبه اخلاقت؟

تو:نیش عقرب نه از ره کین بید.........................." کلی خندیدم از این جمله ات!!!!"

من:حالا که اون عقربه منم نه تو!علی؟ نه به خاطر من ،به خاطر خودت یکم تجدیدنظر کن...من به درک. خوب...... حالا چکار داشتی باهام؟

تو: می خواستم حالتو بپرسم.خبری ازت نبود نگران شدم!!!! ................." شاخم از این جمله در اومد"

من:باریکلا!نگران شدی؟ خب پس می شه امیدوار شد که قابل تییر هستی!دلتم تنگ شده بود یا نه؟

تو:تغییر نکردم...تو این چند روز عوض شده بود.......... "هیچ وقت دلت نمی خواد اعتراف کنی که دلت برام تنگ می شه دیوونه!!!!!"

من:ما با هم حرفی نزدیم که؟از کجا فهمیدی من تغییر کردم؟

تو: خبری ازت نبود

من:می خوای زنگ بزنی بهم؟ اینبار بر میدارم گوشیمو!!!

تو: زنگ زدی!!!! نمی دونستم چی بگم بهت؟ یا ازت چه شکایتی کنم؟دیگه حرفی نذاشته بودی برام... کلی غر زدی که چرا جوابتو ندادم!!!! گفتی چون یهو سکوت کردم فهمیدی که یه جای کار بدجوری می لنگه! گفتی از من انتظار یه همچین رفتاری رو نداری!!!

بهت گفتم قبلا هم شده بود که بهت زنگ نزنم و اس ام اس هم ندم!!!!

گفتی اینبار با همیشه برات فرق داشته! حس کردی که یه چیزی شده!!!

حق داشتی!آخه همیشه اولتیماتوم می دادم بعد زنگ نمی زدم!!!! ولی اینبار یهو ناپدید شدم!

خوبه علی!!!! می دونی چرا؟ چون منو فهمیدی این بار!!! بدون اینکه چیزی بگم فهمیدی!!!! نمی دونی چه زجرآوره که آدم یکیو دوست باشه اون طرف هم دوستت داشته باشه ولی حاضر نباشه بهت بگه....

بهت گفتم از دستت خیلی عصبانیم!!!!

گفتی می دونی! ولی ...

بعدش شروع کردی به داستان گفتن که تو آدمی هستی که در مورد انجام کارا آدمای اطرافتو هم در نظر می گیری!!! گفتی من برات ایده آل ترینم! چه از نظر اخلاق چه از نظر هیکل و چه از هر لحاظی!!! ولی چون که موقعیتت جوریه که نمی تونی منو برا همیشه داشته باشی بهم نمی گی منو می خوای یا دوستم داری واسه اینکه من اگه موقعیت بهتری تو زندگیم پیدا شه بتونم واسه انتخابش ذهن آزادی داشته باشم!!!!

ولی اینو نمی فهمی که من اگه ندونم تو چقد منو دوست داری حتی اگه برم و پشت سرمو هم نگا نکنم باز ذهنم چون جوابشو نگرفته منو مشغول می کنه!!! اونوقت نه لذت با تو بودنو چشیدم نه از زندگی جدیدم لذت می برم!!!!! امیدوارم اینو بفهمی علی!

خلاصه کلی باهام حرف زدی و گفتی که واقعا از اینکه من تا حالا با این اخلاقت اینطوری باهات کنار اومدم احساس قدرت می کنی!

بهت گفتم دوستت دارم علی!!!

گفتی: می بینی؟ اینطوری که می گی کلی آدم احساس قدرت می کنه!!! بعدشم گفتی که نمی دونی چرا من مث خیلی از دخترا و زن ها که اعصاب شوهراشون یا دوست پسراشونو خورد می کنن اعصابتو خورد نمی کنم!!!که البته خیلی از این کارم خوشت میاد!!

گفتی که لذت می بری از اینکه گیر نمی دم چی بپوشی..... بیای با من بریم بیرون کافی شاپ (اینو خودم از خودم راضی نیستم اما دلم نمی خواد تو احساس گناه کنی در اینباره که وقتت جوری پر شده که وقت واسه من نداری)

گفتی که از بعضی رفتارام که زنونه نیست خیلی خوشت میاد....ولی نمی دونی که به روی خودم نمی آرم که باید بعضی کارا رو بکنم یا واقعا جوری تربیت شدم که میدونم بعضی کارا رو در مورد مردا نباید انجام داد....

خلاصه گفتی برات ایده آلم

منم گفتم پس باید بهم بگی!!!! باید بهم بگی دوستم داری... باید بدونم که ازم راضی ای!!!! بدون اینا نمی تونم درست زندگی کنم.گفتی نمی خوای مسیر اشتباهی تو زندگیم در پیش بگیرم، گفتم مسوول زندگیم خودمم نه تو!!!!

اینجا بود که منو صدا زدن برم پیش مامانم اینا..... بهت گفتم باید برم....

گفتی باشه

گفتم دوستت دارم....

گفتی: منم...

کاش پیشم بودی دیوونه! از توی بغلت در نمی اومدم!

آروم تو دلم گفتم نه بیشتر از اونی که من دوستت دارم....

گفتم پس تا بعد....

گفتی باشه...تا بعد.و رفتی.

خدایا من باید دیوونه باشم که ببخشمش!!!!!

ولی هستم!

می دونم که اون بیشتر از هر چیزی تو زندگیم برام مهمه!...

می بخشمش!همیشه این کارو کردم.....

خیلی دوسش دارم!!!!!

خدایا سالم نگهش دار!

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چنگ حسود چمنش....

.

.

.

.

علی؟

دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

دوشنبه ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه :

تلفنم زنگ خورد.فکر کردم رضاست! (پسری که بطور کاملا عجیبی وارد زندگیم شد!!! اونم وقتیکه داشتم به این فکر می کردم که تو تو زندگیم زیادی هستی....)

با عجله به موبایلم نگاه کردم و با تعجب دیدم تویی!!!! پس دلت برام تنگ شد؟ فقط ۲ روز از جمعه گذشته بود علی!!!!! قبلا اگه ۴ ماه هم بهت زنگ نمی زدم یا مسیج نمی دادم نمی پرسیدی کجام!!!! اما این بار که با جمله زندگی به کام باهات خداحافظی کردم مث اینکه تنت لرزیده!!!!

گوشیمو بر نداشتم. گذاشتم همینطور زنگ بخوره تا قطع شه....

به اون یکی خط هم زنگ زدی علی.... اما اونو هم بر نداشتم.فقط گلوله اشک بود که از چشام می اومد بیرون...

اولین بار بود که یه همچین حسی داشتم.... با خودم فکر می کردم که بهتره که من رابطمونو تموم کنم نه اینکه تو منو از زندگیت بندازی بیرون....

چند دقیقه گذشت..... برام اس ام اس دادی... "خبری ازت نیست..."

و من با خودم فکر کردم که تو چقدر خودخواهی!!!!

بعدش ناهید زنگ زد!!!می خواست بدونه که چرا گفتم این بار دیگه مهمونی نمیام!!! همشون فهمیده بودن که یه چیزی بین من و تو هست!!!اما یکمی هم به خودشون شک کرده بودن!!! ناهید می گفت اونم الان چند هفته است که با شوهرش دارن به این فکر می کنن که چرا من توی مهمونیا حرف نمی زنم!!! فکر کرده بودن که من از شوخیهاشون درباره رشته ام ناراحت شدم اما حالا که اینو واسه ناهید توضیح دادم فهمیدن قضیه چیه!!! فکر کردم ناهید به تو گفته زنگ بزنی! اما ناهید گفت اینطور نبوده!!! بهرحال چیزی که هست اینه که منو کم داری!!!!

آره حق میدم بهت!

آخه زیادی خودمو به پات انداختم.زیادی درجریان عشقم گذاشتمت! و به این خاطر هم پشیمونم هم خوشحال!!! قبلا همینجا گفته بودم یه روز میفهمی چقدر دوستت دارم که دیره!!!

آره شاید دیر باشه!!!!

نمی دونم می تونم خودمو متقاعد کنم که بهت دوباره فرصت بدم یا نه!!!!چون دیگه نمی تونم این بار بشکنم....

رضا مث بچه ها دور و برم می پلکه.دلم می خواست بجای اون تو این کارارو می کردی!!!

ازم می خواد مث بچه ها باشم.....دلم می خواست واسه تو بچه می شدم.

نمی دونم کجای رابطم باتو خراب بوده!!!!!! نمی دونم... اما همیشه عاشقت بودم! و تو نمی فهمی!!!!

نمی دونم به قلبم چی بگم!!!! یا حتی به عقلم؟

دیگه هیچی نمی دونم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

امشب شبیه که تصمیم آخرو گرفتم.

باید از زندگیم حذف شی علی.

دیگه تحمل رفتاراتو ندارم.

دیوونه ام می کنی و برای من بسه!!!!

دیگه بسه....

به خاطر خودت و رفتارات دیگه واقعآ تصمیمم اینه که از زندگیت برم...

میدونم پشیمون نمی شم.

شاید تو خیلی خوشحال شی....

ملامتت نمی کنم... حق داری هرجوری بخوای زندگی کنی ولی حق نداری فقط تنها منو به نهایت بدبختی بکشی.یا خودت بامن میای یا جدا میشیم و هر کس به راه خود!!!

اینطوری منصفانه تره علی.....

آره....

بَسمه دیگه....

می فهمی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  | 

نمی فهمم چرا یهو بد می شی!!!

از اون هفته که دیدمت دوباره بداخلاق شدی! برات مسیج دادم و گفتم که "واسه اینه که حس می کنی کاری واسه این دربدری نمی تونی بکنی!!! اگه اینقدر حرص نخوری زندگی بهتر می شه!!!"

ولی به حرفم گوش نمی دی!خیلی بداخلاق شدی!!!

وقتی این مدلی می شی ازت بدم میاد! آخه یهویی اس ام اس هارو هم جواب نمی دی!!! پریروز دیگه تصمیم گرفتم که دیگه برات مسیج ندم اگه جوابمو ندی که شانس آوردی و جوابمو دادی!! خودت هم می دونی کارات خوب نیستنا!!! اما نمی دونم چرا دیوونه می شی!

می دونی ؟حتی بعضی وقتا حس می کنم از اینکه من نسبت به مشکلاتمون این همه مقاومم حرصت می گیره!!! از اینکه بهت مث همه زنا غر نمی زنم تعجب می کنی! و دلت می خواد یه کاری کنی که بالاخره صدام در بیاد که بتونی یکی از اون نعره هات تحویلم بدی!!!! واسه همین بی اعتنا می شی.... غافل از اینکه من تورو بهتر از خودت می شناسم!!! چقد بگم آخه؟ من تورو از خودم بهتر می شناسم علی پس سعی نکن حرص منو در بیاری چون اینجوری می شه که وقتی محل نمی دی بیشتر مجبوری انرژی بذاری واسه خوب شدن خودت.... خلاصه از ما گفتن بود... خود دانی!!!

تا آخر عمرت نمی تونی حرص من عقربو در بیاری آقا شیره خودم!

راستی تولدت مبارک....

برعکس همیشه که مسیج بارونت می کردم امسال تصمیم گرفتم زیاد محل نذارم بهت... واسه همین فقط یه مسیج داشتی ازم!امیدوارم این ادبت کنه!!!!!

اما همیشه دوستت دارم حتی اگه نباشی...

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

دیروز نه اما پریروز دیدمت!

اومدم سراغت دانشگاه!چقدر خوب بود! انگار دنیارو بهم داده بودن! دلم نمی خواست برم! باورت میشه؟ اگه بابا منتظرم نبود تا عصر میموندم پیشت!

کلی باهم حرف زدیم!

از خواسته هامون و از همه چیز!حتی درباره کتاب تو بحث کردیم! راجع به لاغر شدنت و اینکه تصمیم گرفتی لاغر شی!!! خیلی خوشحالم که این همه داری عوض می شی.می دونستم میفهمی فرق من با بقیه دخترا چیه! من می خوام تو همیشه بهترین باشی حتی اگه مال من نباشی! و می دونم که تو هم نمی خوای مال کسی غیراز من باشی 

 همیشه باهام با شک حرف می زنی!جوری که شاید نخوام باهات بمونم! اما واقعیتش اینه که دلم می خواد بهم بگی بمونم باهات! همون حرفیو بگی که ۸ سال پیش نگفتی و بعدش پشیمون شدی!!!!

 اگه بخوای باهات می مونم تا همیشه!

فقط دلم می خواد روزی برسه که جرأت کنی و بهم حرف دلتو بزنی...

حرفی که سالهاست نگه داشتی تو دلت...

اما می دونی چیه؟

وقتی بهم نگاه می کنی انگار همه وجودتو داری شلاق می زنی که یدفعه عشقتو لو نده! اما نمی تونی.... هنوز یه آماتوری عزیزمچشات برق می زنن، نفساتو نگه می داری و صورتت قرمز می شه! کاش این همه سعی نمی کردی ثابت کنی عاشق نیستی وقتی حتی خودتو نمی تونی موجه نشون بدی

همیشه دوستت دارم

تا همیشه جاری...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط عسل بانو  | 

در عجبم...

تو حالت خوبه...

منم حالم خوبه

کاملا نفهمیدم چرا یهو اینقدر خوب شدی... اما دیدم منو از اتوریجکت موبایلت درآوردی! این یعنی داری کم کم به وجود من به عنوان یه کسی که مث مامانت هرموقعی حاضری بهش جواب بدی داری نگاه می کنی!!!

می فهمم این تغییر چقدر برات اهمیت داره واسه همین فعلا فرصتمو نمی خوام از دست بدم!

میذارم بیشتر بهم عادت کنی!!! می دونم آخرش همون چیزی می شه که هردومون می خوایم!!! پس من میذارم اونطوری اتفاق بیافته که تو دوست داری!!! آخه هرجوری که اتفاق بیافته برا من خوبه!!! می ذارم تو درستش کنی که هیچ وقت راهیو که اومدی برنگردی!!!

گفتم که!!!!

من تورو بیشتر از خودت میشناسم!!!!

خوبه که منو داری قبول می کنی!!!! یجوری بهم قدرت میده!!!

دل یه شیر وحشیو بدست آوردن کار هرکسی نیست!!!! فقط کار یه عقرب وحشی مث منه!!!!

دعا می کنم همیشه همینقدر خوب باشیم!!!

کاش خیلی از این حرفایی که اینجا می نویسمو میشد بهت بگم..... اما اگه بهت بگم میشه گدایی عشق!!!و میدونی که اینکارو نمی کنم!!!!شاید یه روزی آدرس این وبلاگو بدم که بخونی مطالبشو!!!! و البته وقتیه که یا بینمون هیچی نباشه یا بهم رسیده باشیم!!!!!

اون روز می دونم خیلی دیر نیست.....

برا رسیدنش دعا می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط عسل بانو  |